تبلیغات
ناگفته ها - شهید باکری؛ شهرداری که رفتگر شد

ناگفته ها
 
تا زنده ایم،رزمنده ایم،منتظر حكم جهاد رهبریم

ما را زخاندان کرم آفریده‌اند*یک موج، از تلاطم یم آفریده‌اند*ما را فدائیان پسرهای فاطمه (س)*ما را مدافعان حرم آفریده‌اند


وبلاگ ناگفته ها نوشت :

آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید ، زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش . اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است.

برای خواندن ادامه متن و دانلود پوستر به ادامه مطلب تشریف بیاید...



                                           دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید ...(کلیک کنید)

وبلاگ ناگفته ها نوشت :

 شهرداری که رفتگر شد

اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار ارومیه؛ در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان شهید باکری بود.

آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.

زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.

اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است.

آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون. خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن.                 


                                                      شادی روحش صلوات.




طبقه بندی: خاطرات شهدا،  شهدا و ایثار گران،  معرفتی،  اخلاقی،  وصیت نامه های شهداء،  راوی دفاع مقدس،  عهدی با شهداء،  مطالب مذهبی، 
برچسب ها: شهید مهدی باکری، شهردار ارومیه، خاطرات شهدا، ماجرای شهید آقا مهدی باکری،  
            نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1395 توسط ورزنده عین الدین
لوگوی دوستان
عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir
 مدینه فاضلهسایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com
معببر سایبری فندرسک
  معببر سایبری فندرسک

 لوگوی دوستانلوگوی دوستان لوگوی دوستان
لوگوی دوستانلوگوی دوستانلوگوی دوستان
لینک دوستان

بالای صفحه



تمامی حقوق این وبلاگ برای ناگفته ها محفوظ و انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز می باشد.